تولد یه شوالیه ...

خیلی ها از تاریکی میترسن حتی اگه روشون نشه که بگن، اگه قبول نداری کافیه وقتی که برق میره بری کنارشون و بگی پخ فقط باید حواست باشه که چیزی دم دستشون نباشه، ولی چیزی که مهمتره اینه که چند نفر شجاعت رو به رو شدن با ترسشونو دارن؟

نمیخوام قپی بیام، من خودم جرات اینکارو نداشتم ولی یه شب با کمک یه دوست تونستم از پسش بربیام، لازمه روی قسمت با کمک یه دوست تاکید کنم، میخوام برگردم به اول داستان و همه چیزو از اول تعریف کنم، از زمانی که پدربزرگم رفت به ماه

پدربزرگم مرد مهربونی بود، با اینکه سواد نداشت اما همه چیزو خوب میفهمید، میدونست من الان چی میخوام و چی نیاز دارم، میدونست وقتی از بیرون میاد و من چشم به راهشم دست خالی نیاد، همیشه برام کلوچه میاورد، شیرین و نرم و بعد خوردن باید انگشتتو تا ته میکردی توی حلقت و چیزایی که چسبیده بودن رو جدا میکردی، نمیخوام چندش بازی در بیارم ولی خیلی حال میداد

در یکی از روزهای بهار بود، پدربزرگم روی پله ی حیاط خوابید، بدنش برای همیشه خاموش شد ولی خودش پرواز کرد و رفت به ماه، درست مثل شازده کوچولو که بدن سنگینشو رها کرد و بعد به طرف سیاره خودش پرواز کرد، با این بدن های سنگینی که داریم نمیتونیم از جامون بپریم چه برسه به اینکه پرواز کنیم، میدونم تو هم قبلا امتحانش کردی 

پدربزرگم مرد خوبی بود، راستشو بخوایی دلم براش تنگ میشه ولی از رفتنش ناراحت نشدم چون میدونم رفته به یه جای خوب، رفته به شهر نور

لابد میدونی شهر نور کجائه؟ نه، منم اولش نمیدونستم ولی الان میدونم، به ماه نگاه کن، یکم با دقت نگاه کن، حتما یه چیزی میبینی، یه شهر نورانی که همیشه میدرخشه حتی اگه خورشید بهش نتابه 

حتما میدونی دیگه شهر نور یه جایه که آدم های خوب دور هم جمع میشن و از اونجا حواسشون به دوستاشون و خانواده هاشون هست واسه همین وقتی به ماه نگاه می‌کنیم یه حس خوب و شیرینی بهمون دست میده، مثل حس خوردن بستنی چون کسانی که دوستشون داریم اونجا زندگی میکنن، پدربزرگم اونجا یه خونه واسه خودش داره شبیه خونه خودش روی زمین، درسته اونجا هرچی بخوایی بهت میدن ولی بیشتر آدم ها دوست دارن خونشون و حتی قیافه هاشون شبیه وقتی باشه که روی زمین بودن، بهش عادت کردن دیگه و لابد شنیدی که میگن ترک عادت موجب مرضه

تاریکی دنیای ما به خاطر نبود نور خورشید و چراغ و اینجور چیزاست ولی تاریکی واقعی که واقعا ترسناک هم هست درست اون طرف شهر نور قرار داره جایی که آدم های بد دور هم جمع شدن و نقشه میکشن تا یه جوری شهر نور رو نابود کنن برای همین همیشه بین شهر نور و تاریکی جنگ هست، جنگی که تمامی نداره

یه چیزی باید بدونی وقتی خورشید به شهر نور میتابه اتفاقات خوبی میفته، هیچ آدم بدی جرات نمیکنه به شهر نور نزدیک بشه چون اونا از نور خورشید میترسن برای همین مجبور میشن داخل سایه ها مخفی بشن و یه اتفاق مهم دیگه هم میفته، آدم هایی که اونجا هستن میتونن برگردن به زمین، ولی چون دیگه بدن های سنگینشونو ندارن پس بهشون اجازه میدن که به شکل هر حیوانی که دوست دارن در بیان، به شکل سگ، گربه، ماهی، پرنده، هرچی که خودشون دوست دارن و داستان ما از اینجا شروع میشه، از زمانی که پدربزرگم به شکل یه گربه برگشت به زمین تا کمکم کنه

وقتی برای اولین بار دیدمش، شناختمش، یه حسی در درون من گفت خودشه، یه گربه ی سفید بود که روی صورتش لکه های سیاهی داشت، خوب یادمه شب بود و تاریکی همه جا رو گرفته بود، اون شب خوابم نمیومد، زیر پتو قایم شده بودم و چشم هامو بسته بودم و برای خودم شعر میخوندم، جرات نداشتم به دور و برم نگاه کنم، حتی جرات نگاه کردن به زیر تخت رو هم نداشتم، احساس می‌کردم یه عنکبوت بزرگ روی سقف راه میره، یه مار بزرگ زیر تخت مخفی شده، کمد من خونه ی یه جادوگر بدجنس بود و بیرون اتاق من زامبی ها به اینور و اونور میخوردن، جرات نداشتم که لامپ رو روشن کنم چون اگه اونا از این کار من ناراحت میشدن معلوم نبود چه بلایی سر من میاوردن، نمیخواستم بهونه دستشون بدم، باید سعی می‌کردم خودمو مودب نشون بدم چیزی که باعث شده بود تا اون لحظه کاری به کار من نداشته باشن، یادت باشه اگه زورت به کسی نمیرسه نباید سعی کنی عصبانیش کنی، درست در همین لحظه بود که یه صدای میو شنیدم، صدای یه گربه بود، گربه ها ترسناک نیستن ولی خب اگه سر و صدا کنن ممکنه توجه مار و عنکبوتو جلب کنن و من دوست نداشتم که اون خورده بشه، درسته گربه رو نمی‌شناختم حتی چشمامو باز نکرده بودم که ببینمش ولی دوست نداشتم داخل شکم مار بره یا عنکبوت با تارهاش اونو خفه کنه، وقتی چند بار میو میو کرد برای اینکه بهش هشدار بدم که الان وقت خوبی برای سر و صدا و بازی کردن نیست آروم چشم هامو باز کردم، یواشکی پتو رو کنار کشیدم، و اون وقت چشمم بهش خورد، سفیدی بدنش در اون تاریکی برق میزد و توجه ها رو جلب میکرد، با خودم گفتم کارش تمومه، حداقل اگه سیاه بود میتونست یه جای مخفی بشه ولی با این رنگی که داره هرجا بره خیلی سریع پیداش میکنن، راستشو بخواین دلم براش سوخت، وقتی آروم آروم به طرف من میومد با دست بهش اشاره می‌کردم که نیا، نیا، جرات نداشتم حرف بزنم، نمیخواستم صدام جادوگرو از خواب بیدار کنه، نمیخواستم از گربه برای ساخت معجون های جادویی چندش آور استفاده کنه، ولی گربه اصلا به حرکات دستم توجه نمیکرد، اومد و اومد تا که رسید به تخت، رفت زیر تخت، نتونستم رفتنش رو ببینم سریع چشمامو بستم، گربه ی بیچاره، حتما وارد دهن مار شده بود، بعد مدتی دوباره میو میو کرد، صداش از زیر تخت بود، خوشحال شدم که زنده است ولی نمیفهمیدم چرا مار با اون کاری نداشته، آروم چشمامو باز کردم و یواشکی به لبه ی تخت نزدیک شدم، آروم آروم سرمو بردم پایین و یه نگاه سریع به زیر تخت انداختم و سریع سرمو آوردم بالا، یکم صبر کردم، چیزایی که دیده بودم رو به خاطر اوردم، زیر تخت فقط یه گربه بود، نه ماری نه چیز دیگه ای، این امکان نداشت، خودم صدای هیس هیس مارو زیر تختم شنیده بودم، دوباره سرم رو پایین بردم این بار با دقت بیشتری نگاه کردم، هیچ ماری اونجا نبود، آروم از تخت پایین اومدم، ممکن بود مار به زیر تخت چسبیده باشه ولی اونجا هم نبود، اصلا هیچ جا خبری از مار نبود، گربه به آرامی از زیر تخت بیرون اومد، به طرف کمد رفت، به خودم گفتم گربه ی احمق، مگه عقلتو از دست دادی، حالا شاید تونسته باشی یه مارو شکست بدی ولی اون تو یه جادوگره، تو اصلا میدونی جادوگر چیه، معلومه که نمیدونست اون که کلی کتاب درمورد جادوگرها نخونده بود که بدونه جادوگرها چه موجودات وحشتناکی هستن، دیدم گربه با پنجه هاش آروم در کمد رو باز کرد و به من نگاه کرد، هرچی با دست بهش اشاره کردم که نرو فایده نداشت و اون راهشو کشید و رفت داخل کمد، من تمام تلاشمو کرده بودم ولی خب اون گربه یه چیزیش میشد، خودش دوست داشت معجون چندش آوری ازش ساخته بشه، قبل اینکه جادوگر بیرون میومد و منم میدید و تصمیم می‌گرفت اون معجونو روی من امتحان کنه باید به تخت بر میگشتم، ولی صدای میوی گربه نذاشت که برگردم، همونجا موندم، نه شجاعت جلو رفتن رو داشتم و نه دلم میخواست که به تخت برگردم، هم دلم برای گربه میسوخت و هم فضولی من گل کرده بود، چندبار گربه میو میو کرد ولی من تکان نخوردم، شاید جادوگرها خوابشون سنگین باشه نمیشه ریسک کرد و به در نزدیک شد، شاید اصلا خود جادوگر صدای گربه رو در آورده تا منم گیر بندازه، داشتم فکر میکردم که گربه سرش رو از داخل کمد بیرون اورد، بهم خیره شدیم، دوباره رفت داخل ولی من هنوز هم جرات نداشتم دنبالش برم، شوخی که نبود یه جادوگر اونجا زندگی میکرد، بعد چند بار میو میو کردن دوباره سرش رو بیرون آورد چند قدم به طرف من اومد وایستاد چرخید و دوباره به طرف کمد رفت، دم در وایستاد و سرش رو برگردوند و به من خیره شد، بیشتر از اون نتونستم مقاومت کنم، آروم پامو حرکت دادم، اولین چیزی که دستم بهش رسید رو برداشتم، مدادم بود، پشت سر گربه وارد کمد شدم، عجیب بود اونجا خبری از جادوگر یا هر موجود دیگه ای نبود، من بودم و گربه و لباس های خودم، به گوشه گوشه کمد دست کشیدم، هیچ در مخفی به هیچ جایی نبود، خنده ام گرفته بود، نمیتونستم به خاطر لذت کشفی که کرده بودم جلوی خندم رو بگیرم، ولی هنوز عنکبوت اون بیرون روی سقف منتظر ما بود، کمین کرده بود تا با تارهاش ما رو زندونی کنه حالا که هیچ رقیبی نداشت کار براش راحت شده بود، گربه آرام بیرون رفت من هنوز داخل کمد بودم، دوباره میو میو کرد، یکم شجاعت در خودم احساس می‌کردم ولی نه اونقدر که با اولین میو بیرون برم، یکم صبر کردم، نفس عمیق کشیدم، اصلا یادم نبود که دکترا میگن هر وقت ترسیدی نفس عمیق بکش، بعد این همه ماجرا تازه یادم اومده بود که باید نفس عمیق بکشم، دوباره سر گربه وارد کمد شد، میو کرد و بعد رفت و منم پشت سرش بیرون اومدم، به گوشه گوشه ی سقف نگاه کردم، مدادم مثل شمشیر در دستم بودم، آماده بودم که تار از هر طرف بیاد با مدادم جلوشو بگیرم حتی در تصورم میخواستم با مداد تارو از وسط نصف کنم، انگار که شوالیه بودم و مداد هم شمشیرم بود، ولی هرچی نگاه کردم دیدم عنکبوتی در کار نیست، اونم رفته بود، گربه به طرف پنجره رفت، منم پشت سرش رفتم دوست داشتم زامبی ها رو ببینم ولی هیچ کسی اون بیرون نبود، گربه به ماه خیره شده بود منم کنارش وایستادم و به ماه کامل نگاه کردم، ماه می‌درخشید و اونجا بود که تونستم شهر نور رو ببینم، فقط باید یکم دقت می‌کردم تا میتونستم ببینم، بعد یه چیزی به فکرم رسید، در و پنجره بسته بودن پس این گربه از کجا وارد اتاق من شده بود، سرمو برگردوندم که ازش بپرسم ولی دیدم گربه ای هم نیست، کل اتاقو دنبالش گشتم ولی پیداش نکردم، اون رفته بود، یادته گفتم همون دفعه اول که دیدمش شناختمش، الان که فکر میکنم دفعه اول چنان ترسیده بودم که یادم رفته بود باید نفس عمیق بکشم ولی دفعه بعدی که دیدمش با همون نگاه اول شناختمش، رنگش تغییر کرده بود ولی خودش بود